خرید بک لینک
ما آدمهای جالب ،توی صف نون دنبال عدالت میگردیموسط اتوبان دنبال معنا،توی زندگی مشترک، دنبال تساوی حقوق زن ومردتوی دانشگاه دنبال همسر،توی مسجد دنبال خدا ...ما همه جا متناقض و متضادیمدوگانه ایمسرگردانیم در فکر, عمل , رفتار هامون.یک سری از مفاهیم رو تابو قرار دادیم دست نیافتنی و البته دست نزدنی،بقیه چیزها رو هم اینقدر دست مالی کردیم که بعید میدونم چیزی از ارزششون باقی مونده باشه یک قصه از سیبیل ِ ناصر الدین شاه میشنویم فکر میکنیم  کل تاریخ و قاجار رو فولیمنوسان ارز جهانی رو در اینترنت میبینیم فکر میکنیم دیگه از اقتصاد  اشباع شدیم و باید تفسیر اقتصادی انجام بدیمدو تا فیلم با موبایل و چند تا آهنگ از شاهین نجفی توی گوشی گوش میکنیم  دیگه خودمون رو دربست در اختیار سیاست میدونیم و علامه ی سیاست میشیمآنچنان از سینمای کیمیایی انتقاد میکنیم که انگار از دوران طفولیت با سینمای بونوئل بزرگ شدیم .و...و....و....کلن نسل باحالی هستیمهمه چی داریم هیجان ، تب ، شور .منم منم گفتن و ...تنها چیزی که نداریم ،اندیشه و عمقِ اندیشیدن هست...از وقتی هم که این صفحات اینترنتی اومده دیگه همه چی بدتر شدهیه کلیک راست ویه کلیک چپ و آخیش همه چی رو فهمیدم وتمامخیلی هامون اصن نمیدونیم فکر چیه، عمق ِاندیشه چیه ،حتی نمیدونیم با چی و کی داریم مبارزه میکنیمو با سماجت هم دنبال اندیشه های پسا پس مدرنیماون اندیشه های که در هیچ قالبی نگنجهاندیشه های که با سارتر و کوپر و نیچه صد پله فاصله داشته باشه آخه ما از همه اونا بهتریمراستی با این فرمون کجا داریم میریم، اصن کجا خواهیم  رسید،!البته که خودم هم شامل این "آدمهای جالب "هستم  حتمن!

برچسب: نویسنده: یوسف رحمانی تاريخ: پنجشنبه 16 تير 1401 ساعت: 18:56

سلام رضاحالا که دارم اینها را برایت مینویسم، تو سالهاست که  آرام و  بی خیال خوابیدهایمیدانم که نگفته  ها را هم میدانیمیدانی کهچقدردلمان برایت تنگ شده ..میدانی کهخواهرت  رضوان عروس شده ..رضوان دل كَنده از خانهي پدري .دل کَنده از   بهانه هایش برای نرفتن ..دل كَنده از اتاقي كه با تو مشترک بوده و  تا همیشه  بهترین  جاي دنيا هست برایش.. دل كنده  از جای خالی برادر ِ دوقلویش، از کتابهایش از عکس هایش  که سالها آویخته به دیوار، دل کند از گریه ها و  خاطره های مشترک. از  عروسكها...از بازیها...رضوان عروس شده. آخر ِ شب، بعد از آنهمه  لحظه ها ي شيرين ِ به يادماندني  ، آقاي داماد او را برداشت آورد منزل ِ عمه ..كه پدرش ، دستش را بگذارد توي دست ِ اقاي داماد؛ كه آقای داماد  رضوانم را بعد از خدا، میسپارم به دست ِ تو.رضوان عروس شده . لباس ِ سفيد پوشيده و كنار ِ مردي كه دوستش داشت و دارد ايستادهاما ا شكهایش  سُر ميخوردند روي گونههایشو عمه که  با چشمان قرمز میگفت:. « ما فقط ،مادر و دختر نبوديم. تو همه ی دار وندارم بودی» و ...و ....و...و من كمی دورتر كلمهها توي دهانم يخ بسته آخخخخخ عمه ! تمام این سالها چه همه پیر شدی با نبود رضا ...توی دلم میگویمآقای داماد، جان تو و  جان رضوان ...خوشبخت باشی رضوان ِقشنگم ..

برچسب: نویسنده: یوسف رحمانی تاريخ: پنجشنبه 16 تير 1401 ساعت: 18:56

خیلی وقتها تصمیم میگیرم که دیگر قلبم مچاله نشود .. فراموش کنم وابستگی و دلبستگی به آدمها و اشیا و هر چیزی که میدانم یک روزی از دست دادنی هستند امابا همه ی تصمیم گرفتن هایم ،باز  همیشه قسمتی از من غمگین می ماند  و قسمت دیگرم نگران.. و این  پریشانم میکند  ...نه بلدم ادای  یه آدم ساده و خوش خیال را دربیاورم که همش در حال زندگی کردنه  و  نه به اون اندازه باهوشم که خودمو بزنم به نفهمیدن همه چیز. و همیشه  هم به این نتیجه رسیدم که نمیتوان این زندگی ِ بیشعور را با آدمهای بیشعورش ، بخشیدچون اگر آدمی بخواهد ببخشد حس احمق ترین آدم دنیا را دارد ...بخصوص وقتی میفهمد که خیلی چیزها و خیلی حس هاش  از بین رفته ولی باز مثل احمق ها تلاش میکند برای بخشیدن ......

برچسب: نویسنده: یوسف رحمانی تاريخ: پنجشنبه 16 تير 1401 ساعت: 18:56

صفحه بندی